تبليغاتX
 رویای خیسمون

مکن . مپسند این.مگذار

آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
 وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید

 دل پر درد وهابت مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید
 


 

نوشته شده توسط رهام در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت



 تو  رو  ا ز  خاطرم   برده  تب  تلخ   فراموشی
                                                دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم  دلم  کوره ؟  عصای رفتنم سسته
                                               کدوم موج پریشونی تو  رو از ذهن من  شسته

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه
                                               از این جا که من ایستادم چقدر تا اسمون راهه

من  از  تکرار  بیزارم  از  این  لبخند  پژمرده
                                                از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم  برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
                                                 بگیر  از  چشمای  کورم  عذاب  کهنه  خوابو

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه
                                                 خدایا من کجا می رم
کجای جاده دلتنگه؟

می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمی زاره
                                                    سر راه  بهشت  من  درخت  سیب  می کاره


 

نوشته شده توسط رها در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 22:7 موضوع | لینک ثابت


 

<<دیگه پیشت بر نمیگردم>>

 خدایا کی حقشه که این جمله رو بشنوه؟؟

  آدم باید چه کار کرده باشه که این جمله رو بهش بگن؟؟

 باید چه کار کنه بعد از شنیدن این جمله؟؟ بره؟ بمونه؟

  نه موندن که نه ؛ خدایا این جمله جایی واسه موندن نمیزاره

 رفتن؟ نه رفتنم نه نمیشه ؛ نمیشه رفت و گذشت دل اسیره.

 نه میشه رفت نه میشه موند .

 محکوم میشه ادم با شنیدن این حرف

 محکوم به زندگی توی برزخ

 خلاصم کن از این برزخ خدایا


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


همون که فکر نمیکردیم نموندش

 دیدی رفت و دل ما رو سوزوندش

 دیدی عشقی نبود در تارو پودش

 دیدی گفت عاشقه عاشق نبودش


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


دیدی ای دل که خود عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از ان مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

 طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

ان که پر نقش زد این دایره ی مینائی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت


 

حالا من موندم و شبای بی تو

حالا تو موندی و غم تنهایی

منم و عطر تو و خاطره ها

تو و اشک و سکوت و بی صدایی

این جا منم دلتنگ دیدنت

اونجا تو پشیمون و غم زده


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت


من و با خستگیهام تنها نذار


 

نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت


بیا با خود بیاندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست؟

چرا بعضی برای عشق دل هاشان نمی لرزد؟

چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت


دیدی چی شد؟

 

 

مینایی !
 ای پرنده ی زندانی
 این باغ واژگون
بی نغمه های تو
 دل در سرود خاکسار که بندد ؟ 
مینایی !
 ای خموش تر از من
 این خفتگان سنگدل شهر را
 جز پرتو بهار صدایت
 دیگر چه می تواند
 بیداری آورد ؟
مینایی
 ای گرفتار
 با ما بگو ، بگوی
 آخر کدام دست 
تواند آرزوهایم را 
 چون تو حقیقت بخشد ؟
مینایی
مینایی
با ما بگو ، بگوی
 این باغ رنج ماست که بی تو
 مانده است منتظر 
 چشم به راه بهارت ؟
 دیگر چگونه اعتقاد توانم داشت
 که این پرنده ی تنها 
 بی تو زندگانی کند؟
 اما با تو... 
به به ! 
 این باغ نیست ، بهشت است 
میدانی چه میخواهم؟

پرواز دیگری 
 تا باز آن پرنده 
 بر شاخه های انگشت تو 
 از چیله های نور
آشیانه بسازد
  


 

نوشته شده توسط رهام در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 3:48 موضوع | لینک ثابت



قاصدك
در دل من همه كورند و كرند


قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي‌گريند



 

نوشته شده توسط رهام در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 4:36 موضوع | لینک ثابت


چه شد؟





من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شد از وحشت خويش








 

نوشته شده توسط رهام در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 4:33 موضوع | لینک ثابت


یک گل سرخ می تواند باغچه من باشد...


                یک دوست جهان من


 

نوشته شده توسط رهام در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت


عشق من ...

هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.


گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی


که ماه را بر لبانت می نشاند .


 

نوشته شده توسط رهام در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت


یه روز میمیرم و میرم


                        تازه اون روز تو میفهمی


                                                رفتنم روز عزاته


 

نوشته شده توسط رهام در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


من صبورم

برام از قصه ی تنهایی می گی
برام از درد دوتا ماهی می گی
برام از قشون قشون لشکر غم
از شب کبود تنهایی می گی
برام از خاطره ها قصه می گی
از یه درد بی دوا قصه می گی
برام از دلتنگی بی انتها
از تب فاصله ها قصه می گی
من هنوزم یه صبور بی صدام
من هنوزم یه غریب بی پنام
من هنوزم پر خواهشه دلم
من هنوزم یه کویر کهنه پام
برام از غصه نگو ، قصه نگو
برام از عاشق دلخسته نگو
برام از درد نگو ، سرد نگو
برام از عاشق بی درد بگو
حرفی از باد بزن ، داد بزن
حرفی از اسیر دلشاد بزن
از غم راه نگو ، آه نگو
از شب دلگیر بی ماه نگو
من هنوزم یه صبور بی صدام
من هنوزم یه غریب بی سرام
من هنوزم پر خواهشه دلم
من هنوزم یه کویر
کهنه پام
 


 

نوشته شده توسط رهام در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 3:34 موضوع | لینک ثابت


شوق

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
 چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز


 

نوشته شده توسط رهام در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت


ساعت دروغگو

خواب مانده بودم
آفتاب دم صبح را زیارت نکردم
تا غروب خواب دیدم
آفتاب دم ظهر را تماشا نکرده بودم
و در غروب نگاه کردم به خداحافظی آفتاب
و دلم گرفت
من از شب می ترسیدم
شب هجوم خیال های نزدیک بود
و من همیشه در دورها بودم
در دوردست خودم
و در دور دست جهان
در دورها صدایی بود که من را دعوت می کرد به سفر
به شوق
به وصل
به سکوت
به تماشا
هرچه دورتر بهتر
روز آغاز خیال های دور بود
ساعت را کوک کرده بودم که صبح با صدای زنگش از خواب بیدار شوم
اما ساعت خوابیده بود
نباید اعتماد می کردم به ساعت

حیف...

 


 

نوشته شده توسط رهام در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن
چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد
از نوع من


 

نوشته شده توسط رهام در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 2:49 موضوع | لینک ثابت


بی تو ؟


ای ساغر ِ سرمستی من بی تو نمی مانم


داغی به دلم بستی من بی تو نمی مانم


 

نوشته شده توسط رهام در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 2:42 موضوع | لینک ثابت


انتظار

وقتی ببینمت ،
می پرسمت :
"بر موجکوب ِ صخره ودریا چه گفته ای
که موج،
همچون جنون ِ من ،
سر می زند به صخره و فریاد می کند."


 

نوشته شده توسط رهام در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 2:37 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting